ما روحيه كودكي را از دست داديم
كودك بودن يعني كنار گذاشتن هر گونه انتقاد و ايراد جويي،
لذت بردن از زندگي ،سهيم شدن در همه خوبيها با ديگران ،
عشق ورزيدن و خنديدن .
ما تصور مي كنيم كه بالغ شده ايم و ديگر نيازي به آغوش پر مهر مادر نداريم
اما لازم است كه دوباره كودك شويم و با همه مهربان باشيم ، نه ايرادجو و وحشت زده
ما به هيچ وجه مجبوربه با ور هر چه ديگران درباره ما فكر مي كنند نيستيم
اما اگر از آنچه نزديكا نمان مي خواهند بگو يند هراس داريم بايد گوش به زنگ باشيم .
اگر صادقانه معتقد باشيم كه آنچه درباره ما گفته اند واقعيت ندارد ،
نا راحت نخواهيم شد.
فقط هنگامي ناراحت مي شويم كه خود را فريب مي دهيم و
ديگران متوجه اين موضوع مي شوند.
بياموزيم كه با حا لتي گشوده و غير تدافعي به همراه خود گوش دهيم
به شريك و همراه خود فضاي ابراز وجود بدهيم ، به اين ترتيب متهم
كردن ، دفاع كردن ، حمله كردن و همه شيوه هاي تهاجمي بي اثر مي شوند
ايجاد قضا براي خود و ديگران بسيار مهم است ، عشق نمي تواند بدون اين فضا
شكوفا نمي شود.
به همه عشق بورزم ، حتي كساني كه مرا دوست ندارند ،
دركم نمي كنند ، به من آسيب رسا نده اند ، از من بد گفته اند و
از من بهره كشي كرده اند .
بادا كه در همه شرايط و موقعيت هاي زندگي بخندم و
بدانم كه در هر چه روي مي دهد رحمت تو نهفته است.

فردي از پروردگا ردر خواست نمود تا به بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت.
اورا وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند.
همه گرسنه ، نا اميدودر عذاب بودند . هر كدام قاشقي داشت كه به ديگ مي رسيد ولي
دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود ، طوري كه نمي توانستند قاشق را به دها نشان
برسا نند! عذاب آنها وجشتناك بود .
آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان مي دهم . او به اتاق ديگري كه درست
ما نند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . وبي
مردم در آنجا شا دو سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در
حا لي كه در اتا ق ديگر بد بخت هستند ، با آنكه همه چيزشا ن يكسا ن است؟
خداوند تبسمي كرد و گفت : خيبي سا ده است ، در انجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را
تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا را در دها ن ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد ،
كسي هست در دها نش غذ ايي بگذرد.
آن لاندرز، غذاي روح

دررويا مي ديدم كه با خدا گفت و گو مي كردم
خدا پرسيد :" پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني ؟"
من در پاسخش گفتم : اگه وقت داريد"
خدا خنديد:
"وقت من بي نهايت است...
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي ؟
پرسيدم :" چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟"
خدا پاسخ داد :"كودكي شان،
اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند ،
عجله دارند كه بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو مي كنند كه كودك باشند.
- اينكه آنها سلامت خود را از د ست مي دهند تا پول بدست بياورند
و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي خود را بدست آورند.
اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند
و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند،
و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند"
دستهاي خدا دستا نم را گرفت
براي مدتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم:
" به عنوان يك پدر ، مي خواهي كدام درسهاي زندگي را
فرزندانت بياموزند؟"
او گفت :"بياموزند كه آنها نمي توانندكسي را وادار كنند كه عاشقشان با شد،
همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه
اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند،
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم،ايجاد كنيم
اما سالها طول مي كشد تا آن زخمها را التيام بخشيم.
بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ،
كسي است كه به كمترينها نياز دارد .
بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند ،
فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ،
و آن را متفاوت ببينند .
بياموزند كه كاهي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند ،
بلكه آنها بايد خود را ببخشند ،
من با خضوع گفتم:
" از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم .
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟"
خداوند لبخند زدو گفت :
"فقط اين را بدانند كه من اينجا هستم ".
"هميشه"

اي صاحب دلها!از لغزش من در گذر و
عطش تشنگي ام را با خنكي اجابتت فرو نشان .
اي فرياد رس فرياد كنند گان و اي بر طرف كننده اندوه،
دلم پر از حرفهاي كهنه و خاك خورده است .
من شبهاي شاعرانه ام را مديون تو هستم .
نگاهم كن

اي همدم تنهايي هايم ،اي خداي بزرگ!
هميشه فكر مي كردم تو فقط مرا از كاخ آسما ني ات نظاره مي كني،
هميشه فكر مي كردم اگر با صداي بلند حاجتم را طلب نكنم صدايم را نمي شنوي .
هميشه فكر مي كردم اگر به آسمان خيره نشوم نگاه ملتمسانه ام را نمي بيني ،
هميشه فكر مي كردم اگر هق هق نزنم از طوفان درونم با خبر نمي شوي !
اما اشتباه مي كردم ،
تو در قلب من خانه داري و امروز در اين لحظه خاطره انگيز گرماي وجودت را پيش از پيش احساس مي كنم.

جشمها به نور تو روشن مي شوند ،
تو را به حكمت و عظمت و زيبايي و قدرتت قسم ،
لحظه هايم را مزين به صداقت كن.
