
نا پاکم و گناه آلود
اما می دانم که
اگر نگاه رحمتت را در این شب عزیز بر من بیفکنی
قلب من چون برف ، سپید و پاک خواهد شد
خدایا !
ذهنم پریشان است
قلبم بی قرار است
افکارم شوریده اند و در مانده ام
پس رشته زندگیم را به دستهای امن تو می سپارم
خدایا !
مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد
با اشک دیگران ، اشک بریزد
از شادی دیگران شاد شود و رنج دیگران را رنج خود بداند
قلبی که وقتی با سنگ دوستان ترک برمی دارد بتواند سنگ زننده را ببخشد .

چقدر فاصله اینجاست بین آدمها
چقدر عاطفه تنهاست بین آدمها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدمها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدمها
و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی و غوغاست بین آدمها
میان کوچه دلها فقط زمستان است
هجوم ممتد سرماست بین آدمها
ز مهربانی دلها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدمها
کسی به نیت دلها دعا نمی خواند
غرور زمزمه پیداست بین آدمها
و حا ل آینه را هیچ کس نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدمها
غریب گشتن احساس درد سنگینی است
و زندگی چه غم افزاست بین آدمها
مگر که کلبه دلها چقدر جادارد ؟
چقدر راز و معماست بین آدمها
سلام آبی دریا بدون پاسخ ماند
سکوت ، گرم تماشاست بین آدمها
چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رواست بین آدمها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم؟
طلوع عشق چه زیباست بین آدمها
میان این همه گلهای ساکن اینجا
چقدرپونه شکیباست بین آدمها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چقدر خشکی و صحراست بین آدمها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهرو تمناست بین آدمها
بهار کردن دلها چه کار دشواریست
و عمر شوق ، چه کوتاست بین آدمها
میان تک تک لبخندها غمی سرخ است
و غم به وسعت یلداست بین آدمها
مریم حیدر زاده
روي اين كره خاكي همه دوست دارند به نحوي ديگري را آزار بدن
غا فل ازاينكه ديگري هم براي اونا نقشه كشيده كه سركارشون بزاره
مسخره شون بكنه و تا حد مرگ آزارشون بده .
چرا به هم دروغ می گوییم قصدمان از دروغ گفتن به هم چیه ؟
غافل از اینکه دیریا زوداین دروغ برملا شده وآبروریزی خواهد شد
خدايا نمي دانم چرا ما آدما وقتي مي توانيم محبت نثا رهم بكنيم
چراهمديگر را آزارميديم؟
چرا بهترين دوست آدم خنده برلب و خنجر به دسته ؟
چرا به هم اعتما د نمي كنيم ؟
چرا بلد نيستيم همدیگر را دوست داشته باشیم و نگران هم باشیم؟
چرا جاي عشق را نفرت گرفته؟
چرا؟؟؟؟
به خا طر همين گاهي وقتها احساس مي كنم كه دنيا يك تنگ كوچك
و من يك ماهي بي قرار هستم با خودم مي گويم :
اي كاش چيزي بود براي نجا ت من از اين حفر ه تا ريك
چيزي شبيه با ل يك كبوتر سفيد كه مرا به بي نهايت آبي آسما ن
برسا ند جا يي كه سر شار از نگاه ستا ره ها ست و زندگي شبيه
زمين نيست ...
كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گا م ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شا پرك عشق رابرآسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عا طفه قلب سرد آسمان را نا ز كرد
كاش مي شد با پري از برگ يا س تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد يا س ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عا شقا نه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب نا له ي غمگين با ران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد
كا ش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كا ش مي شد چا در شب را كشيد از نقا ب شوم ظلمت دور شد
كا ش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
درجواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهر باني را شنيد
كا ش مي شد با محبت خا نه سا خت يك اطا قش را به مرواريد داد
كا ش مي شد آسما ن مهر را خانه كرد و به گل خورشيد داد
كا ش مي شد بر تمام مردمان پيشوند نام انسان را گذاشت
كا ش مي شد كه دلي راشا دكرد برآب خشكيده اي يك غنچه كاشت
كا ش مي شد با كلامي سرخ و سبز يك دل غمديده راتسكين دهم
كا ش مي شد درطلوع يا س ها به صنوبر يك سبد نسرين دهم
