«پائولو کوئلیو» با
«پائولو کوئلیو» «پائولو کوئلیو» با عشق زیستن را در غالب حکایتی چنین می گوید:
با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود ، وقتی مُرد ،همه می گفتند به بهشت
رفته است ،آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رودهر چند بهشت برای
این مرد مهم نبود اما ، به هرحال به بهشت می رود.
روح مرد بردوراهی بهشت وجهنم ایستاده بود ، دربان نگاهی به اسامی کرد
وچون اسم مرد را درمیان بهشتیان نیافت اورا به جهنم فرستاد، زیرا جهنم
هیچ نیازی به دعوت نامه یا کارت شناسایی نداشت و بدین ترتیب مرد در
جهنم مقیم گشت.
چند روزگذشت وابلیس با ناراحتی و خشم به دروازه بهشت رفت وگریبان
مسئول مربوطه را گرفت و گفت :این کار شما تروریسم خالص است !
مسئو ل مربوطه با حیرت از شیطان دلیل خشم اوراپرسید و شیطان با خشم
گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید وازوقتی او آمده کاروزندگی مارا بهم
زده .از وقتی که رسیده، به حرفهای دیگران گوش می دهد ، درچشمهایشان
نگاه می کند و به دردو دلشان می رسدو با عشق آنها رامی بوسد.حالا همه
دارند که در دوزخ با هم گفتگومی کنند،همدیگررا درآغوش می کشند و
می بوسند ،آخه ! دوزخ که جای این کارها نیست !لطفا این مرد را پس بگیرید!
به خاطر بسپاریم که با چنان عشقی زندگی کنیم که حتی اگر بنا بر تصادف در
دوزخ افتادیم ، خود شیطان مارا به بهشت بازگرداند.
![]()
روزي مردي ثروتمند با اتومبيل جديدوگرا ن قيمت خود با سرعت
فراوان از خيا بان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو
اتومبيل پارك شده در كنارخيابان يك پسربچه پاره آجري به سمت
او پرتاب كرد . پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد. مرد پايش را
روي ترمزگذاشت وسريع پياده شد وديدكه اتومبيلش صدمه زيادي
ديده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد. پسرك گريان
با تلاش فراوان بلاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو،
جايي كه برادر فلجش ازصندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت : " اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن
عبور مي كند براي اينكه برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به
زمين افتاده بود و من زور كافي براي براي بلند كردنش نداشتم براي
اينكه شمارا متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم مرد
بسيار متاثر شد و از پسر عذرخواهي كرد برادر پسرك را بلند كرد
و درصندلي چرخدارش قرار دا د و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به
راهش ادامه داد .
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبورشوند براي جلب
توجه ما پاره آجر به طرفمان پرت كنند .!
خدا در روح ما زمزمه مي كند وبا قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات
وقتي ما وقت نداريمگوش كنيم، او مجبورمي شود كه پاره آجري به سمت

سهم من از انتظار ، دل تنگی ست به وسعت دریا ، نگاهی مه آلود به آسمان نیاز و
جمعه هایی که در حسرت دیدار تو از پی هم می گذرند . از دور ترین نقطه این کره
خاکی نام تو را فریاد می زنم. ای آسمانی ترین زمینی ها ! صدای دلتنگی ام را بشنو.

در حیرتم ز ثانیه های بهار عمر
در حسرت عبور شکیبای زندگی
در انتظار طایفه سبز بودنم
در انتظار رویش مینای زندگی
در زندگی تمام غزلها سراب بود
شعری نماند در دل شیدای زندگی
تو تاکنون تراوش یک اشک دیده ای ؟
که پر کند سراسر در یای زندگی ؟
شب تا سحر میان نقاب ی ز فا صله
من بودم و تفکر فردای زندگی
آن دور دست کوچه آلاله های سرخ
یک کودک آمده به تماشای زندگی
پس زندگی چه بود جز آهنگ یک نفس
موسیقی تبسم و غوغای زندگی
ای کاش می شد از گل آلاله کلبه ساخت
در آن نشست و رفت به دنیای زندگی
مفهوم زندگی نه به معنای بودنست
در یک گل است لذت معنای زندگی
یک جرعه عشق با کمی شهد عاطفه
اینست راز سبز مداوای زندگی
گلدان لاله های شفق خشک شد زغم
در انتظار یاس شکوفای زندگی
من ماندم و کبوتر و یک باغ آرزو
در جستجوی لذت و گرمای زندگی
یعنی کجاست آن سر دنیای آرزو
کم کن ز شرح حال درازای زندگی
