تبليغاتX
صدای دل
می خواهم تا دیر نشده خود را بهتر بشناسم

 

 

 

تادراین دهر دیده کردم باز

گل غم دردل شکفت به ناز

برلبم تا که خنده پیداشد

گل او هم به خند ه ای باز شد

هر چه برمن زمانه می افزود

گل غم را از آن نصیبی بود

همچو جان در میان سینه نشست

رشته عمر ما به هم پیوست

چون بهار جوانیم پژمرد

گفتم این گل ز غصه خواهد مرد

یا دلم را چو روزگارشکست

گفتم اورا چو من شکستی هست

می کنم چون درون سینه نگاه

آه از این بخت بد ، چه بینم ، آه ...

گل غم مست جلوه خویش است

هر نفسی تازه روتر از پیش است

زندگی تنگنای ماتم بود

گل گلزار او همین غم بود

او گلی را به سینه من کاشت

که بهارش خزان نخواهد داشت

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 20:49 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا نمی توانم اشکهای دیگری را تحمل کنم

نمی دانم این گلهای نو شکفته چه چیزی دز وجودمن بنده سر تا پا تقصیر

می بیینند .

که اشکهایشان را در حضور من روی گونه های سرخشان رها می کنند

نمی دانند که من خودم نیاز دارم که اشکهای م را بدون اینکه خجالت بکشم

رها کنم و نیاز به کسی دارم که راز دلم را بشنوو اشکهایم را از گونه های

تب دارم پاک کند.

خدایا این اشکهایشان خون به جگرم می کند واحساس می کنم چقدرناتوانم

در مقابل این اشکها ودرد وغم خودم را از یاد می برم به حال این گلهایی

که نمی دانم به چه امیدی به من دل می بندند .

دلم می خواهد اینها را درآغوش بگیرم واشکهای چون مرواریدغلتان را

ازروی گونه هایشان پاک کنم و پیشانیشان راببوسم و این کوله بارغمشان

که برایشان زود است این دردوغم در دل پرامیدشان خانه کند بدوش بکشم .

خدایا کمکم کن تا راهنمایی باشم تا به اشکها ارزش بدهم که مبادا این گلها

 پرپرشوند با پژمرده ورنگ پریده باشند.

خدایا دروهله اول به خود این گلها نیروی شادابی وتحمل دردشان را بده و

فکرشان را از هرآلاینده ای و وجودشان راازدام گرگها بدور دار.

خدایا مراهدایت کن وبه من نیرویی عنایت کن تا بتوانم بشنوم دردورنجشان را

و هدایت کنم تا بتوانم این گلها را به سوی پاکی وزلالی هدایت کنم هدایتی که خود هدایت گراینها باشی.

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 23:37 | لینک  | 


   

 تریسی سینکلر دایر می گوید:

سختی ها به ما می آموزد که زند گی را بیشتر قدر بدانیم

گاه پیش از آن که قدر زندگی اطراف را بشناسیم

احساس ترس و تنهایی کرده ایم

همان گونه که رشد می کنیم زندگی دگرگون می شود

و این حقیقتی است پذیرفتنی

آموختن بیشتر ، رشد بیشتر را به همراه می آورد

آزردن ، ترسیدن ، تنها ماندن و گریستن

منزلهای راه آموختن اند.

درک احساساتمان زندگی را عرصه ی نبرد و پیروزی می کند.

گذران دوران سخت ازما همان می سازد که هستیم

یکی از مهمترین گاهمایی را که باید برداریم ،برداشته ایم

آغازهرروزنو، به ما می گوید که شایسته آنیم که لبخند بزنیم

آغاز هر روز نو ما را براین باور می رساند که می توانیم دل دیگری را شاد کنیم

زیرا این ماییم که خوب و زیباییم

زیبایی ما در درون است و این زیبایی با حضور ما

جهان را از خود لبریز می کند .

و دیگران می توانند آن را احساس کنند.

شاد زندگی کنیم ، زندگی به تمامی در برابرماست.

زندگی از آن ماست!

 و فرصتی در برابرمان است که آن کس و آن چیزی باشیم که می خواهیم!
نوشته شده توسط نرگس در ساعت 21:12 | لینک  | 

  

 

دریای" تو" بی کران است و زورق من کوچک .

به " تو" توکل می کنم که همه کس را حمایت می کنی .

با من بمان که ظلمت شب از راه می رسد.

وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است،

خدایا ! ای یاور بی کسان با من بمان!

در هر لحظه به حضور" تو" نیازمندم!

چه چیزی جز لطف " تو" می تواند ترسها را درهم شکند؟

چه کسی جز "تو" می تواند راهنما و پناه من باشد؟

در روزهای ابری و آفتابی با من بمان!

از هیچ دشمنی نمی هراسم چون " تو" در کنارمنی !

آنجا که " تو" هستی اشکها سوزنده نیستند،

مرگ هم برام تلخ نیست .

اگر با من بمانی همیشه پیروزم

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 23:24 | لینک  |