تبليغاتX
صدای دل
می خواهم تا دیر نشده خود را بهتر بشناسم

 

 

 

محبوب این قلب آرزومندم ! ندای تو را می شنوم که مرا به

سکوت درون می خواند اما زندگی با تمام نگرانی ها و تشویش هایش

مرا از این لذت دور نگاه می دارد.

متبرکم کن تا همه چیز را به تو بسپارم آنگاه شتابان به دیدارت بیایم

 و با قلب خویش درگاهت را بوسه باران کنم .آه چه دیدار زیباو خلسه آمیزی.

تورا دوست دارم و می خواهم تو را بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم

می خواهم تو را بیشتر از هر چیز در دنیا دوست بدارم می خواهم تو

را تا سر حد سر مستی و شوریدگی دوست بدارم

عشق و ایمانی ناب در خور درگاه تابناکت به من عطا کن!
نوشته شده توسط نرگس در ساعت 20:11 | لینک  | 

 

 

 

نخستین مرحله عشق محبت است  باید قلب خود را به گونه ای بپرورانیم  که شادمانی

موجودات زنده حتی دشمنا نمان را آرزو کنیم.

دومین  مرحله عشق شفقت است چنان که به رنج تمام  موجودات هستی  بیندیشیم آن

گونه که اندوه و تشویش آنها درخیالمان جان گیردو حس و شفقت وهمدلی نسبت به آنان

در درونمان بیدار شود.

سومین مرحله عشق شادمانی است چنان که به فکر بهروزی دیگران باشیم و از شادی

 آنها شاد باشیم.

چهارمین مرحله عشقُُ تمرکز برناپا کیهاست چنان که به پیامدهای شیطانی گناه وگمراهی

 بیندیشیم دراین مرحله در ک می کنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند ومی توانند

چه عواقب فاجعه باری به بار آورند.

پنجمین مرحله عشق ، تمرکز بر متانت و بزرگواری ست چنان که از عشق و نفرت ،  ظلم

 وجور و فقر وغنا فراتر رویم وبه سر نوشتمان با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل بنگریم.

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 18:55 | لینک  | 

   

 

 

 پرورد گارا!

 قلبم تشنه نورو عشق" تو"ست !

 هرروز به افکارو آرزوهایم بیا!

 به رویاهایم ،در خند ه هاو اشک هایم!

 از سر رحمتت در فراموشی هایم پدیدار شو!

 به عبادتم ، به کار،به زندگی و مرگم بیا!

 از سر لطف و عشق ، هر روز و هر لحظه!

 با من باش!

 

 

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 20:29 | لینک  | 

 

 

 

دلم رنگ شب یلدا گرفته

دلم از این دو رنگیها گرفته

من آن خورشید غمگین غروبم

که سر بردامن دریا گرفته

نه دامانی که برآن رو بیارم

نه بالینی که سر برآن گذارم

...

......

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 21:44 | لینک  | 

 

  

 

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم

افسوس بردوروزه زندگی نمی خورم

زاری برا ین سراچه ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد که روح مرا رام کرده است

جان سختیم نگر، که فریبم نداده است

این بندگی ، که زندگیش نام کرده است

بیمی به دل زمرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگنای ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

می پوشم از کرشمه هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟

من راه آشیان خود را از یاد برده ام

یکدم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن تا بدانم نمرده ام

ای سرنوشت نبرد مردت منم بیا

زخم دگر بزن که نیافتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه ،خدارا ،مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

ای سرنوشت هستی من در نبرد توست

برمن ببخش زندگی جاودانه را

منشین که دست مرگ زبندم رها کند

محکم بزن به شانه های من تازیانه را.

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 23:27 | لینک  |