تبليغاتX
صدای دل
می خواهم تا دیر نشده خود را بهتر بشناسم

 

 

 

یک غریبه پا می ذاره روی جاده های تردید

یه پرنده پر می گیره زیر سایه های خورشید

یه مسافر عزیزی داره آرزوی رفتن

داره می رسه به پایان ، نمی ده تن به شکستن

یه هوای تازه می خوام برای نفس کشیدن

واسه نوشتن از شب ، طرحی از غروب کشیدن

تو دلم پر از غروره ، دل من یه دنیا نوره

اما افسوس همه عالم واسه من ، سوت و کوره

من و این دل شکسته تو شبای گنگ پاییز

می خونیم از غم ودوری که بشیم از گریه لبریز

من و فردا سو دل من روزای خوشی نداریم

ما چه تنها و غریبیم همیشه چشم انتظاریم
نوشته شده توسط نرگس در ساعت 0:2 | لینک  | 

 

 

بیایید...

خودمان را به هر بادی مسپاریم

سیلی باد را با نوازش نسیم یکی مگیریم

هر جویباری به دریا نمی رود.

در هر رهگذارسیل خانه مسازیم که جز ویرانگی

نصیبمان نخواهد شد

هر جاده ای راه نیست بیراهه را بشناسیم

فریب سراب را نخوریم اگر در پی آبیم، دل به آبی آسمان بسپاریم.

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 23:8 | لینک  | 

 

 

 

دلم به جز زخم آتشینی اگر چه چیز دگر ندارد

قسم به غربت که یادگاری زتو از این خوبتر ندارد

تو دست پر مهر آفتابی به شانه های بهاری دشت

من آن شبم آن شبی که یک لحظه بی تو فکر سحر ندارد

غروب کرده است همزبانی کجایی ای روح مهربانی ؟

بیا که دل از کسی به جز تو در این غریبی خبر ندارد

اگر چه در غربت و زوالم دوباره در هم شکسته بالم

دلم به جز سیر در هوایت هوای دیگر به سر ندارد

تمام جویبار لحظه هایم پر از تو شدای زلالی آبی؟

مجال از تو سرودن ای بی کرانه این مختصر ندارد.

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 19:50 | لینک  | 

  

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي فروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هياهو مي کردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند.
توي بساطش همه چيز بود؛ غرور، حرص، دروغ، خيانت، جاه طلبي،... و
هر کس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد؛ بعضي تکه اي از قلبشان را مي دادند
بعضي پاره اي از روحشان را، بعضي ها ايمانشان را مي دادند، و بعضي هاآزادیشانرا.....
شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد.
حالم را به هم مي زد.  دلم مي خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم
انگار ذهنم را خوانده بود  موذيانه خنديد و گفت:
من کاري با کسي ندارم، فقط گوشه اي بساطم را پهن کرده ام آرام نجوا مي کنم.
نه قيل و قال مي کنم و نه کسي را مجبور مي کنم چيزي از من بخرد.
مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!!!
جوابش را ندادم.
آن وقت سرش را نزديک تر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق مي کني، تو زيرکي و مؤمن.
زيرکي و ايمان، آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند و گرسنه،
به جاي هر چيزي، فريب مي خورند.
از شيطان بدم مي آمد، اما حرف هايش شيرين بود، گذاشتم حرف بزند. و او هي گفت و گفت
ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبه ي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود.
دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي چيزي از شيطان بدزدد.
بگذار يک بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت را باز کردم اما توی آن چیزی جز غرور نبود.
جعبه ي عبادت از دستم افتاد. فريب خورده بودم، فريب و غرور توي اتاق ريخت.
دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود!! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشته ام!.
تمام راه را دويدم، تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم
مي خواستم يقه نامردش را بگيرم.
عبادت دروغي اش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم.
به ميدان رسيدم اما شیطان نبود ،
آن وقت نشستم و هاي هاي گريستم.

 اشک هايم که تمام شد، بلند شدم.
بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را!!!
و همان جا بي اختيار سجده کردم و زمين را بوسيدم،
به شکرانه قلبي که پيدا شده بود!!!

منبع : lakzaee86

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 22:11 | لینک  | 

 

  

 

روایت شده است که کنیز خانم فاطمه زهرا(ص)اسماءچنین نقل می کنند که:

خانم در اواخر عمرشان که بعد از زخمی که میخهای درروی تنشان

جاگذاشتند می دانستند که به ملاقات حق نائل خواهند شد و به دیدار پدر

خواهند رفت اما اسما می گوید:

دیدم خانم خیلی بی قرار هستند گفتم خانم شما چرا اینقدر پریشان احوال

 هستید چرا بی قراری می کنید .

فرمود : اسماء جان من خود می دانم که به همین زودی شماهارا ترک خواهم

کرد گفتم خانوم شما نگران حسن و حسین و زینب هستید یا مولایم علی(ع)

اما برخلاف تصورم خانوم فرمودند:

اسما ء جان نگران آنها هستم اما نگرانی و پریشان احوالی من این نیست

تو خود می دانی که هیچ نامحرمی مرا ندیده و حال که وقتی از دنیا رفتم

نامحرمان حجم بدنم را خواهند دید من نگران اینم که وقتی کفن به تنم کردند

حجم بدنم مشخص خواهد شد من از این ناراحت و نگرانم

اسماء می گوید گفتم خانوم این نگرانی ندارد می شود یک جعبه از چوب درست

 کرد که حجم بدنتان مشخص نشودخانوم فرمودند:

اسما ء تو می توانی درست کنی

 گفتم بله خانوم دراین لحظه بود که برای اولین بار بعد از فوت پدر گرامیشان

لبخند زدند و گفتند اسماءجان خدا همیشه تو را شاد کند.دیگر نگرانیم برطرف شد.

حال ما در کجای دنیا ایستادیم مگر ما ادعا نمی کنیم که خانوم فاطمه زهرا الگوی

 ماست پس...

 

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 22:16 | لینک  |