
دل پنجره بارانی است
وسکوت سنگین شب
فراخوان تکرارو غرور
خاطره ها در پشت دیوار بلند آرزو
به صف ایستاده اند
آسمان بی مهر است وستاره ها خاموش
از فراسوی زمان ...
پرنده ای زمزمه می کند :
وفا گم شده است
"باوری نیست"...
"و لحظه ها ، در گرو ثانیه ها یخ زده اند"
و ... چه اندازه هوا دلگیر است ...

سجاده سبز دعا را می گشایم و با آب باران وضو می سازم .درمحضرعظیم تو سر بر سجده می نهم و نجوای یارب یارب را زیر لب زمزمه می کنم .دستهای خسته و ناتوانم را به سوی بارگاه مقدست دراز می کنم تا تو آن را پر ازعطر گل یاس سازی .
آنقدر از دردهایم با تو می گویم که چشمانم هوای باریدن می کند. در پس اشکهایم تو را می بینم که می گویی هر کس مرا بخواند .اورا اجابت می کنم پس تو را می خوانم ای تنها امید ناامیدان
.jpg)
می توان در کوچه باغ آرزو
طعم گهای محبت را چشید
می توان همچون نسیم روی آب
در صدف تار مودت را تنید
می توان با زورق امید و عشق
تا رهایی رفت و غمها را ندید
می توان با نم نم باران شب
تا کران پاک دریا ها دوید
می توان از سایه های شب گذشت
غربت و تنهایی دل را ندید
می توان همراه بال شاپرک
تا خدا رفت و به فرداها رسید