تبليغاتX
صدای دل
می خواهم تا دیر نشده خود را بهتر بشناسم

خط می کشم به روی هرچه سیاهی و دود.

دل سپرده ام به تو ، به هستی و بود و نبود.

مثل شب و عمق نگاه می توان راه پیمود.

می توان هر شب از نگاه پنجره ها غم را زدود.

من روزها را شمرده ام دل به دریا سپرده ام و دست بالا برده ام تا خداتا اوج نیایش و دعا. من با تمام وجود به اندازه همه دریا ها و ماهیان قرمز، تصویرهای متحرک کشید ه ام .

گاهی چیزی شبیه خودم دیده ام .گاهی گلی از باغچه دل چیده ام و در تولدخورشید حس مبهم را لمس کرده ام . من در خیابانی با کوچه های کهن و درجاده ای مانده ام با چشمان یاسمن ، آویزانم از درخت و چمن .

داستان به نیمه می رسد و صدای پشت پنجره هنوز باقی است . به دیوار خسته ای می مانم که در پهنای آن ، تمام کلمات و واژه ها از هم جدا افتاده اند .

نمی خواهم بدانم آن سوی پنجره چه می گذرد فصل اقاقی برای من کافیست.

 

 

نوشته شده توسط نرگس در ساعت 12:18 | لینک  |